تاریخ 1398/04/19         ساعت 11:49:42     گروه خبری داستان بورسیه ها

اعدام؛ کلمه ای است که می تواند ظرافت دخترانه یه دختر شش ساله را از او بگیرد. وقتی که نگاهش به پیکر لرزان پدر می افتد، تمام خاطرات کودکی اش را از نظر می گذارند.
روزی که با پیراهن چین دار و گلدارش دست در دست پدر، سنگفرش های خیابان را لی لی تا خانه می دوید. همه اینها به یک باره در طناب دار دور گردن پدرش، به هم پیچیده شد.
حدیثه حالا، محصل پایه هشتم است. پنج خواهر دارد. چهار خواهر حدیثه، محصل هستند. با اینکه خواهر بزرگ تر متاهل است اما همچنان با خانواده خود زندگی می کند. سرپرستی همه فرزندان، حالا برعهده مادر خانواده بوده اما سختی های روزگار، رمق را از او برده است.
تنها چشم امید خود را به یارانه دوخته و مستمری اندکی که از موسسه خیریه دریافت می کند.
حدیثه و خانواده اش حالا در منزلی سکونت گزیده که بلاتکلیف و به نام دوست پدرش است.
دوست پدر هم دوران محکومیت خود را در زندان می گذارند و قول هایی داده که در صورت آزادی یا مرخصی، سند منزل را به نام خانواده حدیث می کند.
خانه ای در حاشیه شهر با شرایط سخت. مشکلاتی که گریبان این خانواده را گرفته و بغض را بیش از پیش راهی گلوی حدیثه چهارده ساله می کند.
حدیثه روزگاری را به یاد می آورد که با پیراهن چین دار و گلدار خود سنگفرش خیابان را لی لی کنان تا خانه می دوید و ...

نظرات کاربران
نظرشما
نام :
آدرس صندوق الکترونیکی :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :